ساده با تو حرف می زنم مثل آب با درخت مثل نور با گیاه مثل شب نورد خسته ای با نگاه ماه
ساده با تو حرف می زنم
ناگهان مرا چرا چنین به نا کجا کشانده اند ؟ چیست این که خیره مانده ای این چنین
مات ومضطرب درنگاه من من نه ! این نه من ! نه نیستم ! این غریب این غریبه ی شکسته
کیستم ؟ مادرم کجاست ؟ من کلاس چندمم ؟ دفترم کتاب فارسی جزوه های خط من کجاست ؟
من چرا چنین هراسناک ومضطرب من که در کلاس جز و بچه های خوب بوده ام
ساکت وصبور من همیشه گوش داده ام
دفتر مرا نگاه کن بارها و بارها بی غلط نوشته ام
آب
آذر
آفتاب
مشق های من مرتب است موی سر و ناخنم پس چرا چنین این غریب این غریبه در حصار قاب آینه
این که شانه می کشد به موی خویش کیست ؟ شانه ، من کلاس چندمم ؟
ساده با توحرف می زنم
آن همه نگاه مهربان آن همه درخت وپرسه وپرنده آن همه ستاره وسلام آن به آسمان پریدن ورسیدن و
میان موجی از ستاره پر زدن آن خدا وشب خواب های پرنیانی بهار آفتاب صبح پشت بام
عطر باغچه نردبان و ازمیان شاخه ها تا کنار حوض سبز خانه آمدن باز هم به ماهیان سرخ سرزدند
ناگهان چرا چنین این همه شبان تار
بی ستاره
بی پرنده
بی بهار
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 14:34 توسط مرد شکست خورده؟
|