تبليغاتX
درد و دل با معبود

اول که فهمیدم به بیماری فشار خون مبتلا شدم، یک کم جا خوردم وناراحت شدم.

اما بعدش خدا را شکرکردم که زود متوجه شدم و از این به بعد باید مراقبت بیشتری از خودم بکنم.

راستش گذر هفته ها و سریال هایی که هر هفته اونا را می بینیم منو بیش از پیش به زودگذری این دنیا مطمئن کرد.جالبه که تو این سن فشار خون هم بگیری ...         نا امیدانه نیست ، اما باید هر لحظه منتظر رفتن شد.

منی که فکر نمیکردم دبیرستان و سختی هایی که برام داشت تموم می شن،منی که یک سال پشت کنکور موندم و جون کندم و همه سختی ها را پشت سر گذاشتم.در صورتی که اون موقع ها آزار دهنده بودن اما اونا رفتن.دوران خوب هم رفت.دوستان دبیرستان هم رفتن...دوستانی که باهاشون خاطره ها داشتم ، و بخشی از زندگی منو تشکیل دادن الان هر کدوم یه جایی مشغولن و کم کم فراموش می شن.

درگذر گاه زمان

                             خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

                               عشقها می میرند

                                     رنگها رنگ دگر می گیرند

 و فقط خاطره هاست

          که چه شیرین و چه تلخ

                             دست ناخورده به جا می ماند.....

 

گرچه خاطرات هم می رن و تنها اوست که باقیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 22:28  توسط مرد شکست خورده؟  | 

نمی دونم چم شده چند روزه ؟

 آخه بگو پسر نونت نبود ، آبت نبود ، عاشق شدنت چی بود؟

راستش یه بار دوستم ازم پرسید که عاشق چیش شدی؟ولی من جوابی برای گفتن نداشتم.

الان هم نمی دونم ....

بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ
باورم نايد كه عاشق گشته ام
گوئيا «او» مرده در من كاينچنين
خسته و خاموش و باطل گشته ام
 هر دم از آئينه می پرسم ملول
چيستم ديگر، بچشمت چيستم؟
ليك در آئينه می بينم كه، وای
سايه ای هم زانچه بودم نيستم
+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 21:16  توسط مرد شکست خورده؟  |