تبليغاتX
درد و دل با معبود

نمیدونم چرا این قدرمن امیدوارم در حالی که اون هیچ علاقه ای به من نداره.

البته این نوع امیدواری از دبیرستان به وجود اومد.یادمه همون موقع ها هم به یه چیزایی امیدوار بودم که واقعاً خنده دار بود.اما یه چیزی درقلبم همیشه وجود داشت،که باعث می شد امیدوار بمونم.الان هم همین جوره، فکر میکنم  یه زمانی،شاید حتی در پیری من به اون چیزی که می خوام می رسم.البته حتی اگه اون موقع هم نرسم،بازم امیدوارم.

روزی که مرگ به آرامی سراغم بیاد.فکر کنم تازه اون موقع است که باید از خدا همه ی اون چیزایی را که بهشون امیدوار بودم اما نتونستم بهشون برسم را بخوام.اون موقع است که می گم خدا مگر من به تو امید نداشتم٬ مگر عشق را تو در وجود ما قرار ندادی؟گرچه عشق واقعی خودتی اما ...

فکر کنم اون موقع از خدا میخوام که همه حرفام،همه احساسم را بهش بگه ، شاید باور کنه که دوسش داشتم.

من منتظر اون روز می مونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 20:50  توسط مرد شکست خورده؟  | 
سلام

امروز برای اولین بار که تو بلاگ جدیدم می خوام بنویسم.

حرفایی که شاید نمیشد جای دیگه ای گفتشون...

حرفایی که ممکنه کس دیگه ای جز خودم نخونشون و البته خدا...

دیروز که بر میگشتم از دانشگاه خیلی با خودم فکر کردم .و خیلی از حرفام را به خدا گفتم و البته جواب های خدا را هم خودم میدادم.نمی دونم بازم باید امیدوار باشم بهش یا نه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 18:11  توسط مرد شکست خورده؟  |