تبليغاتX
درد و دل با معبود
ساده با تو حرف می زنم  مثل آب با درخت  مثل نور با گیاه مثل شب نورد خسته ای با نگاه ماه
ساده با تو حرف می زنم
ناگهان مرا چرا چنین به نا کجا کشانده اند ؟ چیست این که خیره مانده ای این چنین
مات ومضطرب درنگاه من  من نه ! این نه من ! نه نیستم ! این غریب  این غریبه ی شکسته
کیستم ؟  مادرم کجاست ؟ من کلاس چندمم ؟ دفترم کتاب فارسی جزوه های خط من کجاست ؟
من چرا چنین هراسناک ومضطرب  من که در کلاس جز و بچه های خوب بوده ام
ساکت وصبور من همیشه گوش داده ام
دفتر مرا نگاه کن بارها و بارها بی غلط نوشته ام
آب
آذر
آفتاب
مشق های من مرتب است  موی سر  و ناخنم  پس چرا چنین  این غریب این غریبه در حصار قاب آینه
این که شانه می کشد به موی خویش کیست ؟ شانه ، من کلاس چندمم ؟
ساده با توحرف می زنم
آن همه نگاه مهربان آن همه درخت وپرسه وپرنده  آن همه ستاره وسلام  آن به آسمان پریدن ورسیدن و
میان موجی از ستاره پر زدن آن خدا وشب خواب های پرنیانی بهار آفتاب صبح پشت بام
عطر باغچه نردبان و ازمیان شاخه ها تا کنار حوض سبز خانه آمدن باز هم به ماهیان سرخ سرزدند
ناگهان چرا چنین این همه شبان تار
بی ستاره
بی پرنده
بی بهار
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 14:34  توسط مرد شکست خورده؟  | 

اول که فهمیدم به بیماری فشار خون مبتلا شدم، یک کم جا خوردم وناراحت شدم.

اما بعدش خدا را شکرکردم که زود متوجه شدم و از این به بعد باید مراقبت بیشتری از خودم بکنم.

راستش گذر هفته ها و سریال هایی که هر هفته اونا را می بینیم منو بیش از پیش به زودگذری این دنیا مطمئن کرد.جالبه که تو این سن فشار خون هم بگیری ...         نا امیدانه نیست ، اما باید هر لحظه منتظر رفتن شد.

منی که فکر نمیکردم دبیرستان و سختی هایی که برام داشت تموم می شن،منی که یک سال پشت کنکور موندم و جون کندم و همه سختی ها را پشت سر گذاشتم.در صورتی که اون موقع ها آزار دهنده بودن اما اونا رفتن.دوران خوب هم رفت.دوستان دبیرستان هم رفتن...دوستانی که باهاشون خاطره ها داشتم ، و بخشی از زندگی منو تشکیل دادن الان هر کدوم یه جایی مشغولن و کم کم فراموش می شن.

درگذر گاه زمان

                             خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

                               عشقها می میرند

                                     رنگها رنگ دگر می گیرند

 و فقط خاطره هاست

          که چه شیرین و چه تلخ

                             دست ناخورده به جا می ماند.....

 

گرچه خاطرات هم می رن و تنها اوست که باقیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 22:28  توسط مرد شکست خورده؟  | 

نمی دونم چم شده چند روزه ؟

 آخه بگو پسر نونت نبود ، آبت نبود ، عاشق شدنت چی بود؟

راستش یه بار دوستم ازم پرسید که عاشق چیش شدی؟ولی من جوابی برای گفتن نداشتم.

الان هم نمی دونم ....

بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ
باورم نايد كه عاشق گشته ام
گوئيا «او» مرده در من كاينچنين
خسته و خاموش و باطل گشته ام
 هر دم از آئينه می پرسم ملول
چيستم ديگر، بچشمت چيستم؟
ليك در آئينه می بينم كه، وای
سايه ای هم زانچه بودم نيستم
+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 21:16  توسط مرد شکست خورده؟  | 

نمیدونم چرا این قدرمن امیدوارم در حالی که اون هیچ علاقه ای به من نداره.

البته این نوع امیدواری از دبیرستان به وجود اومد.یادمه همون موقع ها هم به یه چیزایی امیدوار بودم که واقعاً خنده دار بود.اما یه چیزی درقلبم همیشه وجود داشت،که باعث می شد امیدوار بمونم.الان هم همین جوره، فکر میکنم  یه زمانی،شاید حتی در پیری من به اون چیزی که می خوام می رسم.البته حتی اگه اون موقع هم نرسم،بازم امیدوارم.

روزی که مرگ به آرامی سراغم بیاد.فکر کنم تازه اون موقع است که باید از خدا همه ی اون چیزایی را که بهشون امیدوار بودم اما نتونستم بهشون برسم را بخوام.اون موقع است که می گم خدا مگر من به تو امید نداشتم٬ مگر عشق را تو در وجود ما قرار ندادی؟گرچه عشق واقعی خودتی اما ...

فکر کنم اون موقع از خدا میخوام که همه حرفام،همه احساسم را بهش بگه ، شاید باور کنه که دوسش داشتم.

من منتظر اون روز می مونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 20:50  توسط مرد شکست خورده؟  | 
سلام

امروز برای اولین بار که تو بلاگ جدیدم می خوام بنویسم.

حرفایی که شاید نمیشد جای دیگه ای گفتشون...

حرفایی که ممکنه کس دیگه ای جز خودم نخونشون و البته خدا...

دیروز که بر میگشتم از دانشگاه خیلی با خودم فکر کردم .و خیلی از حرفام را به خدا گفتم و البته جواب های خدا را هم خودم میدادم.نمی دونم بازم باید امیدوار باشم بهش یا نه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 18:11  توسط مرد شکست خورده؟  |